انسان موجود عجیبی است. فکر میکند تا ابد می خواهد در این دنیا زندگی کند و هرگز مرگ را درک و بسیار نزدیک به خود حس نمی کند. ممکن است از مرگ سخن بگوید ولی باور ندارد که یکروز خودش هم باید برود و برای همین هم هست که روز و زمان خود را هدر می دهد و قدر خیلی از چیزهای را که دارد نمی داند  انگار به عمد ذهن و فکر انسان جوری طراحی شده که زیاد در مورد مرگ اندیشه نکند و اگر هم اندیشه میکند خیلی بخود نگیرد و مرگ را برای همسایه بداند و این شتر را برای خوابیدن به در دیگران حواله دهد البته خیلی از فلاسفه در خصوص چیستی زندگی و هستی آن بسیار اندیشیده و گفته اند و نوشته اند ولی آنها نیز درک درستی از مرگ نداشته و احتمالا تا آینده های بسیار دور هم انسان درک درستی از آن نخواهد داشت.  این  ندانستن ممکن است یکنوع نعمت بحساب بیاید برای داشتن زندگی معمولی و مادی  و از  طرف دیگر  نیز ممکن است باعث غفلت و هدر رفت عمر و افت کیفیت زندگی شود. تنها عده معدودی هستند که زندگی با کیفیت تری نسبت به دیگران داشته اند والا  اکثر انسانها به یک شکل زندگی کرده اند و در زندگی و آزمون آن نمره یکسان و متوسطی گرفته اند. می دانیم که تفاوت کیفیت زندگی به نوع اندیشیدن انسان بستگی دارد و تاوان اندیشیدن درد و سختی و حتی ارتکاب به خطاهای بزرگ است و برای همین است که انسانهای زیادی رغبتی به این کار سخت و حتی خطرناک یعنی اندیشیدن نشان نمی دهند. و در درس زندگی به همان نمره 10  و زندگی معمولی بسنده می کنند.